بالاترین شهید در آستان شهدای رشت( تازه آباد)
شهید گمنامی که گرچه ندیده ام حاجت گرفته گانش را... اما می دانم که بسیارند آنانکه حاجت خود را از وی گرفته اند
چرا که بسیار دیده ام کسانی را که با او درددل می کنند و همواره بر سر مزارش نذری ها گذاشته شده. یک بار درختچه ای بالای مزارش بود که شاخه هایش را با بندهای سبز که نماد حاجتند بسته بودند و شاید همین دلیل باشد که می بینید کسانی (غیر از بنیاد شهید)مزار وی را به رنگ سبز آراسته اند.
ببینید! گلی گمنام و مظلوم و تنها است که گل محمدی در نم هجرانش بر سنگ مزارش خشکیده...
اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
و این شهید در مکان مزار شهدا در ردیف بالاست
به حق شایسته است که نامش باب الحوائج شهدای گمنام رشت باشد...
نوشته شده توسط ... در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ساعت 7:51 موضوع | لینک ثابت
شعر نو از بانو : فاطمه عباسلو از کرمان
نوشته شده توسط ... در چهارشنبه دوم آذر 1390 ساعت 18:40 موضوع | لینک ثابت
مدتی بود که تلاش بچه های تفحص زیاد بود اما شهیدی پیدا نمی شد. یکی از دوستان نوار صوتی مربوط به مرثیه ایام فاطمیه را گذاشت. نا خود آگاه اشک بچه ها جاری شد. بعد از آن حرکت کردیم. در حین جستجو در روبروی پاسگاه مرزی بودم. یکدفعه متوجه استخوان یک بند انگشت شدم. با سرنیزه مشغول کندن شدم. یک تکه پیراهن از زیر خاک نمایان شد. مطمئن شدم شهیدی در اینجاست.
با فریاد بچه ها را صدا زدم. با ذکر (یازهرا) خاکها را کنار زدیم. پیکر شهید کاملاً نمایان شد. لحظاتی بعد متوجه شدم شهید دیگری درست در کنار او قرار دارد. به طوری که صورتهایشان رو به همدیگر بود.
با فرستادن صلوات پیکر شهدا را از خاک خارج کردیم. در کمال تعجب مشاهده کردیم که پشت پیراهن هر دو شهید بی نشان نوشته شده بود:
«می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم...»
نوشته شده توسط ... در چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ساعت 20:16 موضوع | لینک ثابت
.jpg)
ابوریاض از مسئولین فعلی در کشور عراق است. ایشان میگفت: در سالهای جنگ عراق علیه ایران فرزند من به اجبار به سربازی رفته بود. بعد از یکی از عملیاتهای ایران از طریق ارتش به من اطلاع دادند که پسرت در جنگ کشته شده.
خیلی ناراحت بودم. با اتوموبیل خودم از بغداد برای تحویل جسد راهی جنوب شدم. به محل تحویل اجساد رفتم. کارت و پلاک پسرم را تحویل دادند. کارت متعلق به خودش بود.
اما وقتی برای تحویل جسد رفتم با تعجب دیدم این جنازه متعلق به پسرم نیست! چهره او شبیه بسیجیان ایرانی بود. محاسن داشت. بسیار نورانی بود!
با مسئول مربوطه صحبت کردم. گفتم: این جنازه پسر من نیست. اما او میگفت: مدارک کاملاً صحیح است. این جنازه را بردار و ببر!
هر چه با او بحث کردم بیفایده بود. کم کم ترسیدم به خاطر این موضوع من را اذیت کنند. لذا جنازه را برداشتم. طبق رسم شیعیان عراق پیکر او را بالای ماشین خودم بستم و به سمت بغداد حرکت کردم.
در راه به این موضوع فکر میکردم که این جنازه کیست. چرا مدارک پسر من همراه این پیکر بوده؟! هر چه بیشتر فکر میکردم کمتر نتیجه میگرفتم.
تا اینکه در طی مسیر به کربلا رسیدم. پس از زیارت به سمت قبرستان کربلا رفتم. نمیدانستم با این پیکر نورانی چه کنم. به خانواده چه بگویم؟! لذا او را در همان کربلا به خاک سپردم و فاتحهای برایش خوانده، راهی بغداد شدم.
مدتی بعد اتفاق عجیبی افتاد. اعلام شد که پسر من زنده است و در اسارت ایرانیها به سر میبرد. بعد از پایان جنگ اسرای ایرانی و عراقی تبادل شدند و پسر من هم برگشت.
اولین سؤال من از او درباره مدارکش بود. اینکه آن جوان خوش سیما چه کسی بوده؛ اما جواب پسر من عجیبتر بود.
او گفت: وقتی من به اسارت نیروهای ایرانی درآمدم جوانی به سمت من آمد و گفت: کارت و پلاکت را بده! من هم آنها را تحویل دادم.
جوان به من گفت: قرار است من در کربلا و در جوار امام حسین(ع) به خاک سپرده شوم اما برای رسیدن به آنجا به کارت و پلاک تو احتیاج دارم!
واقعاً عجیب بود. یعنی او واقعاً که بود؟ چه کسی به او گفته بود این کار را انجام دهد؟ چه کسی به دل ابوریاض انداخته بود این شهید گمنام ایرانی را در کربلا به خاک بسپرد...؟
منبع: کتاب شهید گمنام از گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
نوشته شده توسط ... در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 ساعت 21:4 موضوع | لینک ثابت
|
چندی پیش نظری به وبلاگ شهدای گمنام ارسال شد که عین مطلب را به همراه جواب نویسنده می آورم: نظر: سلام | |||||
| منبع: ابراهیم ایمیل | |||||
پاسخ نویسنده:
سلام
سخنم را به یک جمله از حضرت علی آغاز کنم که فرمودند:
اگر میتوانید گمنام بمانید پس چنین کنید...
من خدا را شکر می کنم که در این دانشگاه تحصیل نکردم چراکه دوره ی کارشناسی را از آزاد و ارشد را به برکت همین شهدا در مازندران گرفتم. الحمدلله.
من خدا را شکر می کنم که وقتی برای آزمون دکترا به دانشگاه گیلان آمدم، و بعد از اینکه این سنگهای شکسته را دیدم از این موضوع عکس تهیه کردم.(کمترین کار)
من خدا را شکر می کنم که این وبلاگ را نه با پیچ و خم اداره و نه با استفاده از کلمات ریاییِ تابلو (که یه جورایی توهین به درک مخاطبه) بلکه با پول خودم با سرعت کانکشن 24 ساختم و هم خودم و هم خانواده و هم دوستانم و علی الخصوص بینندگان و بانیان و اهل ذمه، از این موضوع شاکر خداوند هستیم.
من خدا را شکر می کنم که شما من را دشمن خود می دانید و فکر می کنید از خارج از گود ناجوانمردانه با شما در جنگم.( البته من دیگر برای تاثیر گرفتن از این حرفهای هیجان انگیز متداول در دانشگاه ها پیر شدم)!
من خدا را شکر می کنم که چند سال پیش وقتی در برف و سرما سر قبر شهیدان گمنام مزار شهدا حاضر شدم و یک لحظه به خودم مغرور شدم که آفرین! عجب در این برف و سرما به شهدا سر زدی! خداوند درست پشت سر من مادر شهیدی را به من نشان داد و من دیدم آن پیرزن با دست برهنه برفها را از قبر پسرش کنار می زند و من را درسرمای غرورم به آتش کشید... و اشک... چرا که مهر خانواده ی اصلی چیز دیگری است و جای خانواده ی شهدای گمنام همیشه بالای سرشان خالی است.
سنگ قبر بچه ها که شکست و توجیحش عذر بدتر از گناه ... نه! هرگز حلال نکردم و نخواهم کرد و لال بشوم اگر سکوت کنم! فقط دعا میکنم که الهی به حق همان اشک و به حق همان عشق؛ قصاص این کار شما با عادلترین موجود عالم یعنی حضرت علی(ع) باشد. الهی به قصاص عینی برسید! (تا آخر عمر این کلمه ی "عینی" را به خاطر داشته باشید)
آمین
نوشته شده توسط ... در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 ساعت 20:57 موضوع | لینک ثابت
در شب شهادت ام ابیها حضرت فاطمه زهرا مراسم تشییع حضرت زهرا ( سلام الله علیها) بصورت نمادین توسط عاشقان اهل بیت برگزار شد. مراسمی که شبانه بود و باز غریبانه . . .
هیئت عاشقان از مسیر شهدای ذهاب راهی شد، از کنار میدانهای چراغانی شده عبور کرد و.در بین مسیر از هر قشری به این هیئت بی ریا پیوستند و در داغ غربت فاطمیه شریک شدند. مسیر راه مسیر آشنایی بود. مسیری که منتهی می شد به راه مشهدالرضا(ع).
و هیئت سر انجام به مزار شهدا رسید و تابوت مادر در کنار فرزندان گمنامش جای گرفت.
و بوی عشق بود که در صحن مزار می پیچید...
نوشته شده توسط ... در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت
دلسوخته فاطمیه هستی؟ به دنبال تربت زهرا می گردی؟ پس به این عکس دقت کن! ببین مزار این شهید گمنام تو را به یاد چه کسی می اندازد؟ مزار شهید گمنامی که بعد از سه سال که از تدفین پیکر پاکش گذشته با سنگی شکسته کنار مسجد دانشگاه گیلان رها شده...
نه...نه... من هرگز التماس نمی کنم که ترمیمش کنند! نه... نه... و حتی بقیع هم نه...
بگذار خاک شهید عطر قدم گل نرگس را بگیرد...تا مگر آه مولا دامن ما غفلت زدگانِ دنیا زدهی ریاکار را بگیرد.
بگذار آه مادر پیر این شهید که باید تا به حال چشمش به در سفید شده باشد تبدیل به طوفانی سهمگینتر از طوفان نوح شود.
ای شهید! ای شهید گمنام! از پشت سنگ شکسته ی قبرت به روی ما می خندی؟ ما راه تو را ادامه ندادیم ها؟ می خندی؟ آری حساب کار تو با فاطمه زهراست و تو که شامل عند ربهم یرزقون هستی...
بیچارگی حال ما را می بینی؟ این دعای ندبه های کورکورانه ی ما را می بینی؟ ما را کردی این طرف جزو مردم کوفه و خودت رفتی طرف مسلم و حسین؟ و از پشت لشکر نور به حال ما می خندی؟
وقتی کار استاد و شاگردیِ تو و آن مظلومه ی بقیع را می بینم... حالم ازبوی تعفن قبرستان دنیا به هم می خورد! ای شهید گمنام؛ دستت درد نکند،تو با این ترک بزرگ روی مزارت ما را از رو بردی! روی این سنگ خالی که یک نقطه هم رویش کشیده نشده، و شکسته... از پهلو هم شکسته... و تو جواب ما را دادی به صراحت تمام!
با تو ام!! با تو و آن چهار شهید دیگر که تو مثل فرمانده ها در وسط آنها با آن سنگ از پهلو شکسته ایستاده ای! حق نداری آن دنیا با من چشم در چشم بیفتی! حق نداری نگاهت را به نگاه من بدوزی و با چشمانت از من سؤال کنی! نه تو اصلا نباید این کار را بکنی! نباید مرا برابر حضرت زهرا ...وای... یا زهرا...یا زهرا...یا زهرا...
نوشته شده توسط ... در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 ساعت 8:26 موضوع | لینک ثابت
درباره مطلبی که دارم مینویسم خیلی سعی کردم تحقیق کنم یا گفتگویی با خانواده شهید داشته باشم اما متاسفانه به جز همین مطلب که به صورت اتفاقی و خداخواسته شنیده ام چیزی دستگیرم نشد.
حدود چهار سال پیش بود؛ تازه بنیاد شهید داشت گلزار شهدا را بازسازی میکرد. کمی جلوتر از قطعه شهدای گمنام مزار یک شهید گمنام بود که من همیشه موقع زیارت شهدا به سراغ او نیز میرفتم. یک روز آمدم و دیدم عکس کسی روی مزار شهید گمنام است. عجیب بود! با خودم میگفتم یعنی بنیاد شهید مزار شهید گمنام را چون گمنام بوده حذف کرده؟ یعنی آنجا خالی بوده؟ پس چرا الآن نام کسی روی آن است؟ مخصوصاً اینکه آن روزها شهیدی به شهر نیاورده بودند...
همینطور ذهنم مشغول این ماجرا بود و تصمیم داشتم بروم و به این کار بنیاد شهید اعتراض کنم. تا اینکه یک روز موقع زیارت شهدا دو تا خانم که در حال صحبت کردن داشتند از کنار من رد میشدند پیش من توقفی کردند و باهم شروع کردند به صحبت راجع به این موضوع. من هم که سؤال بزرگی برایم ایجاد شده بود به حرفهایشان دقت کردم. دیدم یکی از آنها دارد به دیگری توضیح میدهد که آن جا که تا چند وقت پیش مزار یک شهید گمنام بود(اشاره به مزار شهید) الآن مزار یک شهید است که تا به حال مفقودالاثر بوده. این حالت بود تا اینکه شهید به خواب خانوادهاش میآید و میگوید چرا انقدر به دنبال مزارم میگردید؟ مرا در همین گلزار شهدای رشت دفن کردهاند و جایگاه من در این قسمت قرار دارد. مرا با نام شهید گمنام دفن کردهاند و آدرس این شهید مفقودالاثر در خواب برای خانوادهاش معلوم میشود. این کار چندین بار تکرار میشود تا اینکه آنها برای مسئولین بنیاد شهید نشانه میآورند و ایشان نیز نام شهید (سید بهزاد خوشحال ضیابری)را بر مزارش حک میکنند.
تصویر شهید:
مدتی پیش مطلبی درباره یک شهید گمنام در تهران(شهید حمیدرضا ملاحسنی) خواندم و اینکه عین این مطلب برای این شهید هم بوجود آمد. و من تصمیم گرفتم این مطلب را همانقدر که می دانم و شنیده ام بنویسم.و با خودم زمزمه کنم: شهدا شرمنده ایم....
نوشته شده توسط ... در شنبه چهاردهم اسفند 1389 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت
سلام من به مادر تو اي شهيد، سلام من به اشك هاي پرغرور و ناب او، سلام بر نوازشي كه بر سرت كشيد و تو از آن نگاه چشم تار او به عرش پاگذاشتي. سلام من به آن نوازشي كه مادرت به زخم تو كشيد و تو چنانكه هديه اي بدست خود دهي پر از غرور بودي و سرت بلند بود پيش مادرت كه پيشكش كني دو دست خالي از قلم، به سرخي و كبودي دو چشم آهوانه اش، سلام من به آن دمي كه روح تو رها شد از هرآنچه خاك ناميش و جايگاه نام تو عزيز شد عزيزتر از آنكه روي خاك تو حكش كنند. سلام من سلام ما سلام هر چه شامل(يسبح لله ما في السموات و ما في الارض)...
همه تقديم آن عطر تند ياس تو و آن مام جوان و قدكمان و نام گمنام تو باد!
نوشته شده توسط ... در جمعه بیست و هشتم آبان 1389 ساعت 6:13 موضوع | لینک ثابت
عطر سرخ شهادت،
از گلی ایستاده سربلند
بمانند جام ارغوانی عشق
جاریست؛
و تو سرشار از مستی
سرگشته ای و سرمستی
به دنبال نشان صاحب آن عطری
ولی چه فرقت میکند؟
چه به مشرق روی یا مغرب روی عطر است
که بیشتر و بیشتر تو را مست میکند
دور نمیشود که نزدیکش بیایی!
نه نام و نه نشانی از گل
نه خمار توان شد از جام سرخ عشق
فقط عطر و عطر و عطر...
تا بخوانی برای وارثان فاطمه زهرا(س)
گلی گم کرده ام...
نوشته شده توسط ... در پنجشنبه یکم مهر 1389 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت
چفیه یعنی باز گمنامی شهید
از شهیدستان گمنامی رسید
گرچه نامش از زبانها دور بود
استخوان پیکرش پر نور بود
چفیه را سنگر نشینان دیده اند
چفیه را گلها به خود پیچیده اند
چفیه امضای گل آلاله هاست
چفیه تنها یادگار لاله هاست
چفیه رو انداز گلها بوده است
طایر پرواز دلها بوده است
چفیه تار و پود اشکی بی ریاست
مرهم زخمان شیر کربلاست
چفیه را زهرا(س)به گلها هدیه کرد
چفیه را اشک شهیدان چفیه کرد
چفیه ها بوی شهادت می دهند
بوی دوران شرافت می دهند
چفیه یعنی باز گمنامی شهید
با هزاران ناز عطرش می رسید
عطر گمنام عطر یاس ساقی است
چفیه هم مانند چادر خاکی است...
نوشته شده توسط ... در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 ساعت 4:54 موضوع | لینک ثابت
چند مدت پیش بود که یکی با کلی عذرخواهی و ... از من سوالی رو پرسید که دونستم ممکنه خیلیها براشون این سوال مطرح باشه و چه بسا کسانی از روی غرض این مطالب رو پیش بکشند و ...بگذریم!
سوالش این بود که شما از کجا می دونید این شهدای گمنام از افراد عراقی ها نبودن؟!
و بعد برایش موضوع را توضیح دادم و حالا همان توضیحات را می خواهم به بلاگ اضافه کنم:
اول اینکه شهدای گمنام کشورمان از مناطقی کشف می شوند که گروه تفحص مربوطه مطمئنند در آنجا گروههای عملیاتی ایران حضور داشته؛ چه بسا نام عملیاتی را که شهید بزرگوار در آن شرکت داشته بر مزارش درج می نمایند.
دوم اینکه خیلی از آن عزیزان را که کشف کرده اند کمی احتمال می دهند که ایرانی نباشد لذا همانجایی که کشف شده را علامتگذاری می کنند اما داخل شهر نمی آورند.
سوم اینکه لباس و فرم فرزندان کشور مشخص و مجزای از دشمن بوده است.
و بالأخره اینکه نباید اجازه داد افرادی خاص با نیتی دراز مدت حقیقتی را که اینچنین واضح است با طرح سوال و بعد فلسفه سازی و ... از روی منظور مطرح کنند تا با احساسات ما ایرانیان که اینطور به شهدای پاکمان احترام می گذاریم و آنها را قهرمانان تاریخ خود میدانیم بازی کنند و یا ایجاد شبهه کنند. همانطور که وقتی موضوع را به این عزیز گفتم خیلی متأسف شد که این مدت چطور درباره جوانان مظلوم ما اینطور قضاوت می کرده و تاکید کرد که عشق به شهدا برای همه مردم از هر قشری که باشند جاودانه خواهد ماند و هرگز دینی که بر گردنمان دارند را از یاد نخواهیم برد...
نوشته شده توسط ... در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389 ساعت 20:56 موضوع | لینک ثابت
و عشق بود که اولین انگیزه را آفرید و گفت به نبی و وصی خود : «لو لا فاطمه لما خلقتکما» و آن گاه ازلیت به ابدیت پیوند خورد.آری!ابدیت شاهراه جاودانگی است و جاودانگی نشان در بی نشانگی دارد...
پشت شیشه ی پنجره ی ابدیت می توان نگاهی مادرانه را حس کرد. و لبخند سپیدی را که پشت کبودی یک سیلی می نشیند:صبور و سپید...
و در پس آن سپیدی ژرف ، کمی این سو تر،عطر مظلوم یاس غوغا می کند و در جان عاشقان رسوخ می کند و شهدای گمنام را ببین که چه غیورانه در کوچه یاس های پرپر عاشقانه و لب تشنه در گذرند! همانان که در کوله های خاکیشان حتی نامشان هم سنگینی نمی کند ؛ در جاده ی عشق و روشنی مستانه گام بر می دارند و به ابدیت می پیوندند و عشق رنگ طلوع به خود می گیرد.
هزاران سلام خدای تعالی بر این عاشقان و بر عاشقان ایشان که امروز پر شور و پر شعور در تشییعشان جاری شدند و نور را به نماز ایستادند و آن گاه دریا تر از دریاها کشتی نجات شهید گمنام را بر دستان خود گرفتند و در راه او به پرواز در آمدند...
و سپاس خداوند را که در چنین روزی قلب شکسته ی زهرا و علی(علیهما السلام) در سایه ی امید و شادمانی برای اسلام ، رنگ آرامش بخود گرفت...
یا زهرا(س)
نوشته شده توسط ... در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 ساعت 3:49 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شهید شاهد است بر مشهود تا شهد شیرین شهادت را به عرصه ی ظهور آورد (جمله ای كه از جیب یک شهید گمنام پیدا شده است)
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY